چه می دانستم ساعت شنی ماندنش،دانه های اخرش را سرریز می کند!؟چه می دانستم روزهای اخر است،نفس های اخر،ثانیه های اخر. همیشه درست لحظه ای که فکرش را نمی کنی وقت تمام می شود.کاش باهم به سفر می رفتیم وتمام خوشحالی دنیایمان را به دندان می کشیدیم.توی دریای بی خیالی غرق در اسودگی می شدیم؛نسیم مهربانی را روی گونه هایمان حس می کردیم. کاش زیر چتر شانه های هم کنار همۀ روزمرگی ها پهلو می گرفتیم.کاش یکی به ما خبر می داد توی روزهای اخر ،ساعتهای اخر چند تا عکس یادگاری،راه دور نه،همین نزدیکی فارغ از همۀ ژستهای تصنعی کنار شمشادهای رنگ ورو رفتۀ کوچه مان،کنار طاقچۀ از شکل افتادۀ اتاقمان می انداختیم. چند تا لطیفه را بهانه می کردیم ویک دل سیر می خندیدیم تا رفتنش را خوب بدرقه می کردیم. به یاد بابا
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
تاريخ: شنبه
16 بهمن
1400 ساعت: 10:28